زمهرير عشق

ای دل تو چه می کنی می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که

در قاب لحظه نشسته ام در آغوشت و تو در سکوت چشمهایت را سیراب می کنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط زمهریر نظرات () |

ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط زمهریر نظرات () |

تولدی بدون تو،

چه شعر ناسروده ای

چه انتظار خالی و چه بغض مه گرفته ایست ....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط زمهریر نظرات () |

گاهی عاشق می شوم

 

                                   و تو را کم می آورم .....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط زمهریر نظرات () |

چقدر کلمات کم اند وقتی که قرار نیست از تو بنویسند

هر قدر بیشتر پنهانت می کنم آشکارتر می شوی

بیا و روبرویم بنشین تا تماشا کنم حجم سنگین حضورت را

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط زمهریر نظرات () |

یک نفر اینجا درون پیله اش تنها شده

چند وقتی همنشین غصه و غمها شده

 

زیر باران رفته اما در سکوتی ترسناک

خنده از روی لبانش بی گمان منها شده

 

عهد و پیمانش شکسته روزها و سالها

امشب اما بیقرار از ساز ربنــــــا شده

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط زمهریر نظرات () |

دلی دارم ندارد قصد یاری

نگارینا چه داری انتظاری

 

که چون یعقوب نشینم در سیاهی

و تو یوسف شوی تنها به چاهی

 

از آن روزی که چشمم بر تو افتاد

درین رسم فلک بستم قماری

 

دگر دوری ندارد التیامی

کجا آهن شود سرد بین ناری

 

* ممنون میشم برای شعرم یه اسم بگذارید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط زمهریر نظرات () |

و زمین را کندم با تمام نیرو

روزها و شب ها

تا رسیدم ته آن

خرم از آخر کار, شاد از خلوت خود

رو به بالا کردم

به بلندای دیوار دلم

زندگی گشت سیاه

عاقبت سایه ای از راه رسید

حال او پرسیدم؟

و به تصویرش روی دیوار

به گمانم که من این بار دگر از ته دل خندیدم !

 

پی نوشت:

در میان اجتماع و در پی تنهایی ام

تا که تنها گشته ام فریاد از تنهایی ام

 

 **خدا آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا، زمانی که هراس مرگ می دزدد  سکوتت را، یکی مثل نسیم دشت می گوید : کنارت هستم ای تنها

 (ممنون از دوست عزیزم بابت این پیام زیباش)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط زمهریر نظرات () |


Design By : Night Skin